سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

eshgham,sevda

تولدت مبارک

قشنگ ترین صدای زندگی ، تپش قلب توست با شکوه ترین روز دنیا ، تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم عزیز دل مامان چه زود دوسال گذشت  و دختر کوچولوی مامان الان برای خودش خانومی شده و دائم در حال کنجکاوی و فضولی کردن هست. بعد از یک روز سخت فقط لبخند تویه که تمام خستگی رو از تنم در میاره فرشته کوچولوی مامان. نمی دونی که چقدر زیاد دوست دارم و امیدوارم که همیشه صحیح و سالم در کنار من وبابایی جون احساس ارامش کنی و هر سال من شاهد بزرگ شدن و موفق شدنت باشم.  
16 شهريور 1393

تولد سودا نازم 93/06/13

سلام عزیز مامان تولدت مبارک دختر خوشگلم. یک سال بزرگتر شیرین تر و نازتر شدی دختر نازنینم. برات یه تولد کوچولو گرفتم. متاسفانه دوربین خوب نداشتم و با گوشی خاله الهام و دوربین زن عمو برات چند تا عکس گرفتم. هنوز فرصت نکردم از کادوهات عکس بگیرم. مامان زری، خاله الهام، خاله سمانه و زندایی ریحانه خیلی خیلی تو مهمونی به مامانی کمک کردن و خیلی خیلی ازشون ممنونم. البته علی جون هم در باد کردن 114 تا بادبادکی که بابا برات خریده بود خیلی مامانی رو کمک کرد.     اینم عکس کیک دخمل نازم که اونجوری که مامان می خواست نشد ولی قشنگ شده .     فرشته کوچولوی من که خیلی هم حوصله نداره و کلاهش رو هم روی سرش نمی ز...
15 شهريور 1393

تدارکات تولد

سلام عشق مامان ببخشید که مامان حسابی چند هفته است که درگیر هست. هفته پیش مامان خیلی خیلی مریض بود. الان خیلی خیلی بهترم و دارم تدارکات تولد شما رو فراهم می کنم. اگه خدا بخواد یه تولد خوب برات می گیرم عزیزم امروز اگه بشه میبرمت اتلیه و عکس تولد ازت می گیرم خوشگل مامان.
8 شهريور 1393

روزهای سخت

سلام عزیز دل مامان ببخشید که چند وقتی نتونستم نه ازت عکس بگیرم و نه برات اینجا چیزی بنویسم. مامانی خیلی گرفتار بوده و البته هنوزم گرفتار هستم. حالم زیاد خوب نیست. 27 مرداد ماه تولد بابایی بود. سه تایی یک جنش تولد کوچولو گرفتیم و حسابی شعر تولد تولد شما خوندی و دوبار تمامی شمع ها رو خاموش کردی. اگه خدا بخواد امسال برات یک تولد حسابی میگیرم. کم کم دارم فکر تجهیزات لازمه رو می کنم. خیلی خیلی دوست دارم دخمل نازم
29 مرداد 1393

شیرین زبونی

سلام عشق مامان نمی دونی که چقدر شیرین زبون شدی. آنچنان چل چلی می کنی که نگو نپرس. مرتب با خودت شعر می خونی و تمام شعرهایی که مامان یاد داره رو یاد گرفتی و باید خودم شعرهایی جدید یاد بگیرم دخمل نازم. خیلی دوست دارم و امیدوارم هر روز شیرین زبونتر بشی نازنینم.
12 مرداد 1393

مسافرت به شمال

سلام دخمل نارنینم من و بابایی تصمیم گرفتیم تعیطلات عید فطر رو بریم شمال. دوشنبه شب حرکت کردیم و سه شنبه ساعتهای 5.5 صبح بود که رسیدیم بابلسر. بار اولی که رفتیم لب ساحل شما دوست نداشتی پاتو توی شنها بزاری ولی کم کم خوشت اومد و جوری شده بود که وقتی می خواستیم برگردیم شما گریه می کردی و می خواستی بمونی. خیلی خیلی خوش گذشت. یکسره تو دریا بودیم و شما مثل یک ماهی کوچولو موچولو دست و پا می زدی. برات چند تا عکس می زارم خوشگل مامان.                              ...
11 مرداد 1393

مریض شدن دخمل من

عزیز دل مامان روزهای آخر تیر ماه بود که شما تب کردی همون روز شما رو بردیم دکتر و چند تا دارو داد. فردای اون روز شما مثل دفعه گذشته دهنت پر از افت شد دوباره رفتیم دکتر ولی متاسفانه افت هیچ دارویی نداره وباید دوره اش بگذره. از هفته گذشته شما هر شب گریه می کردی و لب به هیچ چیز حتی آب هم نمی زدی. چند دقیقه پیش مامانی زنگ زد و گفت که بعد از یک هفته بالاخره شیشه خوردی و با مامان پشت تلفن کلی صحبت کردی. قربونت بشم دخمل نارم . خیلی برات این یک هفته غصه خوردم و تمام سعیمو کردم که چیزهایی که برات خوب هستند بهت بدم تا زودتر خوب بشی. انشالله که هیچ موقع مریض نشی دخمل ناز نازی مامان.
4 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد